پست های مشابه

جعبک

علاوه بر همه‌ی اینها یادمون باشه بهترین راه تشویق کردن بچه ها توصیف دقیق از کاریه که انجام دادن...💙

26 تیر 1400 07:41:42

41 بازدید

جعبک

یک عدد جوجه تیغیِ خنگ بسازید 🤩😍 فقط با چندتا چوب بستنی چشم عروسکی و مقوا. و در همین حین کلی مهارت جدید به بچه ها یاد بدید. کاردستی انعطاف پذیری رو به بچه ها آموزش می ده. چطوری؟ وقتی که میفهمن برای استفاده از خلاقیت هاشون نه که فقط یک راه! بلکه راه ها و جواب های بیشماری وجود داره. آدم های خلاق تو زندگیشون راه حل های جدید برای حل مشکلاتشون پیدا می کنن، و برای همین شاد تر و موفق تر زندگی می کنن. شاید پایه و اساس این مهارت از همون بچگی با ساختن کاردستیا درشون نهادینه شده باشه. این مهمه که به عنوان مادر و پدر اول شرایط درست کردن کاردستی و بروز خلاقیت بچه ها رو فراهم کنیم و بعد هم اون ها رو برای کاردستیایی که درست میکنن تشویق کنیم.

14 آذر 1400 14:43:15

67 بازدید

جعبک

🤦‍♀️ شماهم تابستون‌ها، دم به دقیقه حوصله بچه هاتون سر میره؟ 😶‍🌫️ ما یه راهکار پیدا کردیم اینکه برای وقت های بی حوصلگی یه شیشه درست کنیم. شما راهکاری دارین ؟ توی کامنت برامون بنویسید تا بقیه هم استفاده کنن . #روانشناسی_رشد #سرگرم_کردن_بچه_ها #سرگرمی_کودک #سرگرمی_جالب #کپسول_بی_حوصلگی #حوصله_سر_رفته #کودک_شاد #کودک_خلاق #فرزندپروری #والدگری #اسباب_بازی_کودک #اسباب_بازی #کاردستی_کودک #کاردستی_ساده #جعبک

04 مرداد 1401 17:01:53

226 بازدید

جعبک

‌ 💓 خدایا شکرت بابت دستای توانمندش! تخیل کردنش و بازی کردنش...‌ ‌ ‌💭کاذول، قلقلی کاغذی، دلش قار و قور می‌کرد‌ از گشنگی قل خورد این ور‌ قل خورد آن ور...‌ با یک غذای کاغذی موافقی؟‌ پیش به سوی آشپزی با کاغذ پاره ها!‌ پلوی کاغذی با رشته‌های کاموایی...به به چه غذای معرکه‌ای...‌ ‌ 👯چی کار کنیم بیشتر خوش بگذره؟ دور و برمون رو خوب ببینیم. دیگه چی‌میشه تو غذامون بریزیم؟ ادویه ها،‌نخود لوبیا حتی چند پر از سبزه‌ی عید🙈 ‌ 👶چند ساله ها بازی کنن؟ از دوسال به بالا‌‌ ‌ ‌ موزیک فیلم: از آلبوم یه سر و دوگوش ‌ ‌ ‌ لطفا عکس و فیلم بازی تونو برامون بفرستید یا تو صفحه‌‌ی شخصی تون بذارید و ما رو تگ کنید. ‌ ‌ #نوروز_جعبک #جعبک_جان

02 فروردین 1399 14:47:24

25 بازدید

جعبک

🎈 #جعبک #بازی_با_کودک #خلاقیت #بازی #تخیل #روانشناسی #کودک_خلاق #کودک #روانشناسی_کودک#رشد#خانواده#شناخت

30 آذر 1398 06:50:33

45 بازدید

جعبک

❌کپشن را بخوانید❌ روایت دوم: اولین کارگاه جعبک خانه‌ی من بود. قسمت هال و پذیرایی خانه را دو قسمت کردیم. برای کارگاه سنگر درست کردیم که کودک هشت‌ماهه‌ی خانه واردش نشود‌. صبح در خانه‌ی ما جمع می‌شدیم برای کارها. برای بچه‌ها هم برنامه می‌ریختیم که سرگرم شوند؛ گرچه کار همیشه آن طور که پیش‌بینی میکردیم هم پیش نمی‌رفت؛ چون بچه‌ها اساسا غیرقابل پیش بینی هستند و ما این را در کارمان پذیرفته بودیم. همه‌ی کارها توی پذیرایی و آشپزخانه و اتاق بچه انجام می‌شد. کابینت کنار پنجره‌ی آشپزخانه را که نور‌خوبی داشت می‌کردیم استدیو‌ی عکاسی و کف و دیوارهای اطرافش را با کاغذ رولی می پوشاندیم. ته هال پذیرایی را می‌کردیم قسمت بسته بندی و ارسال. وسط هم بچه‌ها می‌دویدند و بازی می‌کردند. گاهی تا نه شب کار می‌کردیم و در انتها وقتی بچه های‌تیم با خستگی می‌رفتند خانه، من می‌ماندم و یک خانه‌ی ترکیده که زمینش مثل میدان مین پر از نخود و لوبیا و بقایای آرد بازی و خمیربازی بود. البته با حضور بچه‌ای که از صبح نخوابیده بود و کلافه بود و آقای همسر که از سرکار آمده بود و چندساعتی هم در اتاق مانده بود تا کار ما تمام شود‌. گاهی زیر فشار کارها درست وقت خستگی، وقت مریضی بچه‌هایمان یا وقتی کارها گره می‌خورد، غول ناامیدی سر و کله‌اش پیدا می‌شد و می‌آمد سراغمان و شروع می‌کرد توی ذهنمان خواندن که: چه کار داری می‌کنی تو؟ بچه را گذاشتی توی فشار؟ تو مادری؟ چه همسری هستی؟ این هم محصولتان! آخر چه کسی به چنین چیزهایی اهمیت می‌دهد؟ آن وقت باید کمر می‌بستی برای جنگیدن هر روزه با غول‌ ناامیدی که هرازگاهی سر از تاریکی بیرون می آورد و شک را مثل خوره می‌انداخت به جانت که هر طور شده از ادامه دادن بایستی. حتما شما هم تجربه‌اش کرده‌اید‌. توی هر اتفاق مهم و بزرگی غول ناامیدی درست وقتی کم آورده‌ای، سر و کله اش پیدا می‌شود و دست می اندازد دور گردنت و تویی که باید بجنگی و ادامه بدهی. اما جعبک کوچک همیشه چیزی داشت که از ما دلبری کند و نگذارد غول ناامیدی سیاهی را پخش و پلا کند توی قلبمان! ما حواسمان گرم کار بود و جعبک مثل یک کودک نوپا جایش را در دل همه‌ی ما داشت باز می‌کرد...جعبک بچه‌مان شده بود و ما همان مادری که دلش میخواست غیر از بچه‌ی خودش روی صورت هزاربچه‌ی دیگر هم لبخند بکارد و برای همین داشت با تمام قدرت می‌جنگید.‌ ‌ ‌#استارتاپ #کارآفرینی #اول_مسیر #تولید_محصول #مادر_شاغل #جعبک #اسباب_بازی #اسباب_بازی_کودک #فرزند_پروری #والدگری #کاردستی_کودک #کاردستی #ابزار_بازی #ابزار_کاردستی #ابزار_نقاشی #روایت_کارآفرینی #بانوان_کارآفرین

03 اسفند 1400 00:43:32

38 بازدید

ادمین جعبک

0

0

‌ آرام و بی رمق در بستر خوابیده بود و خیره شده بود به فاطمه.‌ فاطمه ٱرام دلش بود. در تمام روزهای دل آشوبهٔ حمل و سرزنش های قریش...‌ صدای فاطمه آب بود روی آتش تنهایی وقتی از بطن او بلند می‌شد که «مامان... غصه نخور... ما خدا را داریم...»‌ فاطمه را نگاه می کرد و اشک از گوشهٔ چشمش سر می‌خورد و بین موهاش قایم می شد... چطور دخترش را بگذارد وسط این شعب و برود؟‌ دلش می‌خواست از جا بلند می شد. دست فاطمه را می گرفت. بین نخل ها می دویدند. صدای خنده فاطمه قوت پاهایش می شد.‌ دلش می خواست با فاطمه گندم آسیاب کنند. با فاطمه شعر بخوانند و دلشان پر از شادی شود. اما توانی نمانده بود. ‌ «محمدم!» رسول خدا خودش را به بالین خدیجه رساند.‌ «جان محمد...»‌ « فاطمه... فاطمه را به تو می سپارم... او به جز تو دیگر کسی را ندارد... زن های قریش زبانشان تیز است. دل دخترم را نبرّند... نگذار آب توی دلش تکان بخورد...» و بغض گلویش را فشار داد... ‌ رسول خدا سرش را پایین انداخت. قد و بالای فاطمه میان اشک های خدیجه می لرزید...‌‌ ‌ ‌ ‌#فاطمه#خدیجه#وفات‌ #جعبک

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

جعبک

ادمین جعبک

0

0

‌ آرام و بی رمق در بستر خوابیده بود و خیره شده بود به فاطمه.‌ فاطمه ٱرام دلش بود. در تمام روزهای دل آشوبهٔ حمل و سرزنش های قریش...‌ صدای فاطمه آب بود روی آتش تنهایی وقتی از بطن او بلند می‌شد که «مامان... غصه نخور... ما خدا را داریم...»‌ فاطمه را نگاه می کرد و اشک از گوشهٔ چشمش سر می‌خورد و بین موهاش قایم می شد... چطور دخترش را بگذارد وسط این شعب و برود؟‌ دلش می‌خواست از جا بلند می شد. دست فاطمه را می گرفت. بین نخل ها می دویدند. صدای خنده فاطمه قوت پاهایش می شد.‌ دلش می خواست با فاطمه گندم آسیاب کنند. با فاطمه شعر بخوانند و دلشان پر از شادی شود. اما توانی نمانده بود. ‌ «محمدم!» رسول خدا خودش را به بالین خدیجه رساند.‌ «جان محمد...»‌ « فاطمه... فاطمه را به تو می سپارم... او به جز تو دیگر کسی را ندارد... زن های قریش زبانشان تیز است. دل دخترم را نبرّند... نگذار آب توی دلش تکان بخورد...» و بغض گلویش را فشار داد... ‌ رسول خدا سرش را پایین انداخت. قد و بالای فاطمه میان اشک های خدیجه می لرزید...‌‌ ‌ ‌ ‌#فاطمه#خدیجه#وفات‌ #جعبک

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن