پست های مشابه

madare.aram

دیدید یه وقتایی داره برای خودش بازی میکنه بعد مثلا تو بازیش دو تا ماشین تصادف میکنن طبق چیزایی که بیرون دیده و شنیده یه چیزی میگه بعد ما از آشپزخونه میگیم پسرم حرف بد نزن ما تو خونمون حرف بد نمیزنیم🤐 بابا بی خیال دیگه! داره واسه خودش بازی میکنه الان چه وقت این حرفاست؟! یا مثلا داره برای خودش با عروسکش حرف میزنه یه کلمه ای رو اشتباهی بیان میکنه ما سریع میگیم مثلا دخترم آموسون نه، آسمون!! بچه ها رو ول کنیم دیگه😁 خیلی بهشون گیر ندیم نمیذاریم تو دنیای خودشون باشن تمرکزشون رو به هم نزنیم✋️ همین دیگه. لایک و سیو کن و بفرست برای یکی از دوستات🤗 #استاد_سلطانی #رویکرد_هوش_متعادل #هوش_متعادل #کودک_متعادل #کلا_تعادل_خوبه 😊 #اصلا_اصل_بر_تعادله 😁 #متعادل_باشیم 🥲

23 خرداد 1401 05:13:56

99 بازدید

madare.aram

به نام خدا سلام🌹🌹🌹 🌺دیگه باید با هوش معنوی خداحافظی کنیم... البته همه ی مباحث چرخه ی هوش ها در چرخه ی مهارت ها و چرخه ی ارزش ها کاربردی تر میشن. . . 🌺پس یه نگاه به هایلایت نمای کلی بندازین و البته همچنان همراه باشید و به دوستاتون معرفی کنید تا انرژی بیشتری بگیریم🙏 #استاد_سلطانی #هوش_معنوی #هوش_متعادل #نیاز_روان #نیاز_های_روان #امید #امید_باور #باور #ایمان #ایمان_و_امید #تربیت #تربیت_کودک #تربیت_خانواده #تربیت_نسل_سعادتمند #بینش #بینش_عمیق #حال_خوب #حال_بد #اریکسون #پیاژه #تهدید_فرصت #تهدید #فرصت #مراحل_رشد_شناختی #مراحل_رشد_کودک #مادر_آرام

13 آذر 1399 08:47:35

21 بازدید

madare.aram

برگرفته از صوت62 به نام خدا سلام🌹🌹🌹 🌺در مورد ترس یه تجربه ی خوبی دارم که از گروه مادران حامی هوش متعادل یاد گرفتم و اجرا کردم و اون اینه که: . 🌺یه شب که بقیه خواب بودن پسرم خوابش نمیبرد. اومدم پیشش و نشستم نگاه در نگاه بهش گفتم مامان از چیزی می ترسی؟ . 🌺گفت آره مامان من خیلی از گرگ می ترسم. گرگا دندوناش تیزه... چندبار درمورد گرگ ازش پرسیدم. و اون جواب میداد که مثلا ممکنه بیاد خونمون و این حرفا... تا اینکه . 🌺رفتم دفتر و مداد رنگی هاشو آوردم و گفتم بیا یه گرگ بکشیم. اولش گفت بلد نیستم ولی بعد شروع کرد. . 🌺وقتی نقاشیش تموم شد کلی راجع بهش حرف زده بودیم. بعد بهش گفتم میخوای یه قفس براش بکشیم نتونه بیاد بیرون؟ خیلی خوشش اومد. . 🌺خلاصه گرگ رو انداختیم تو قفس و با خیال راحت خوابیدیم!!😄😅😉😍😍 شما هم تجربه های خودتون رو برامون بنویسید😍 #استاد_سلطانی #هوش_متعادل #هوش_هیجانی #رویکرد_هوش_متعادل #کودک_متعادل #ترس #خشم #احساسات #احساس_کودک #والدگری #فرزندپروری #بینش_عمیق #ارتباط_با_کودک #عبورازاحساس #روانشناسی #کار_با_کودک #درک_احساس #کودک_عصبی #ترس_کودک #ترسیدن_کودک #مادر_آرام

17 دی 1399 08:02:56

30 بازدید

madare.aram

برگرفته از صوت 54 به نام خدا سلام🌹🌹🌹 🌺چرا باید احساسات رو بشناسیم اصلا؟ خب یه دفعه برو راهکار ها رو بگو راحتمون کن دیگه! وقتی بچه ی من داد و بیداد میکنه چیکارکنم که ساکت بشه؟! . 🌺دقیقا مسئله همینجاست. وقتی من مادر احساسات رو بشناسم بینش عمیق پیدا میکنم و راحت تر با احساسات مختلفی که کودکم دائما تجربه میکنه کنار میام و میتونم مدیریت کنم. . 🌺همچنین اول احساسات خودم رو هم میفهمم و میشناسم و عبور میکنم تا بتونم به کودکم هم روش درست مواجهه و عبور از احساسات رو یاد بدم... . 🌺این هفته غم و دلبستگی ایمن رو خواهیم گفت و هفته ی بعد شنبه بیان احساس رو داریم و سپس در ادامه ی هفته استفاده و عبور از احساسات رو شروع میکنیم. با ما همراه باشید🌹🌹🌹 #استاد_سلطانی #هوش_متعادل #کودک_متعادل #هوش_هیجانی #روانشناسی #فرزندپروری #والدگری #شناخت_احساسات #احساس_خشم #تربیت_خانواده #تربیت_کودک #وجدان #بینش_عمیق #خشم_فطری #خشم_غریزی #عصبانیت #احساس_گناه #مادرآرام

29 آذر 1399 09:36:38

28 بازدید

madare.aram

برگرفته از صوت64و65 به نام خدا سلام🌹🌹🌹 🌺پس اینکه بگیم این بچه درسش خوبه یعنی همه چیزو خوب حفظ میکنه پس باهوشه غلطه! چون هوش شناختی یا همون IQ کارش پردازشه نه حفظ کردن! . 🌺حافظه بخش دیگه ای از ذهنه که در خدمت هوش شناختی هست. . 🌺 پیاژه به این هوش میگه هوش عملیاتی و در رویکرد هوش متعادل بهش میگیم هوش شناختی. . 🌺گفتیم ذهن فعال کشف و پردازش و ابداع میکنه. پس کشف مقدمه بر پردازش. این که کشف کار هوش نیست بلکه کار فطرته خیلی جالبه. چون : . 🌺میل به کشف با نوزاد به دنیا میاد و در تمام مراحل زندگی تا مرگ انسان میل به کشف داره. و نوزاد از همون اول در پی کشف هست و تحت هدایت فطرت هست اما شناخت و عقلانیت نداره. و به مرور شناخت براش ایجاد میشه. . 🌺شش سال اول به این دلیل مهمه که سال های اساسی در شکل گیری و پی ریزی هوش شناختی هست. #استاد_سلطانی #هوش_متعادل #رویکرد_هوش_متعادل #هوش_شناختی #هوش_هیجانی #روانشناسی #فرزندپروری #والدگری #بینش #دانش_و_بینش #کشف #پردازش #کودک_نابغه #محیط_غنی #تقویت_هوش #بهره_هوشی #مغز #شبکه_عصبی #حافظه #فطرت #رشد_مغز #مادر_آرام

20 دی 1399 18:04:00

33 بازدید

madare.aram

به نام خدا سلام🌹🌹🌹 🌺 خشونت توسط والدین پیش می آید احساس گناه نداشته باشید چون عذاب وجدان شما را در خشونت نگه می دارد. عبور کنید و تلاش کنید که خشونت ها تبدیل به رفتار همیشگی و تفکر فرزندپروری نشوند. اگر تبدیل به عادت و رفتار فرزندپروری شود اسیب زننده است. 🌺والدین معمولا محدودیت ها رو با خشونت به کودک میگن. دست خودمونم نیستا اصلا فکر میکنیم باید با خشونت بکیم تا بفهمه. قبلا تو هوش معنوی گفتیم که خشونت دو نوعه: . 🌺خشونت اختلالی و خشونت اعتدالی. خشونت اختلالی که ما با بچه هامون به کار می بریم و اسیب میزنه چند نوع هست: خشونت فیزیکی خشونت کلامی طرد مهربانی مشروط خشونت آموزشی(آموزشهای زود هنگام) "طرد خیلی روی روان کودک تاثیر منفی داره به همین دلیل خیلی زود پاسخ میده!" وقتی مادری به فرزندش میگه "دیگه دوست ندارم مامانت نمیشم" بچه ها تحت فشار زیادی قرار میگیرن. اما والدین فکر میکنن کاری بهتر از خشونت فیزیکی انجام دادن. در حالی که وقتی کودک کتک میخوره از والدین باز برمیگرده به دامن اونها یعنی با زبان بی زبانی داره میگه منو بزن ولی طردم نکن! امنیت براش مهمتره. حاضره کتک بخوره ولی پیش منبع امنیتش یعنی والدینش باشه. پس طرد نکنید. طرد بدتر از کتک زدن هست. به روان کودک اسیب میزنه. بچه ها روح بزرگی دارند و به سادگی می بخشند احساس گناه از گذشته نداشته باشید ولی از خشم های درونی خود عبور کنید تا در مواجهه با کودک سرباز نکنند. 🌱 نه گفتن با لبخند و حال خوب را تمرین کنید🌱 🌷برای اعمال محدودیت پیشگیری بهتر از درمان است🌷 مثلا برای بازی یا غذا محدوده تعیین کنید و هربار با مهربانی برش گردونید به محدوده. کم کم متوجه میشه. یا محدودیت خرید خوراکی یا اسباب بازی قانون داشته باشید و به جز موارد استثنایی ازش خارج نشید. مثلا روزهای عید ما خوراکی زیادتر میخریم. #احساس_گناه #استاد_سلطانی #هوش_اجتماعی #ارتباط_مؤثر #ارتباط_اجتماعی #رویکرد_هوش_متعادل #خشونت #درک_محدودیت #کودک #کودک_آزاری #کودک_آزاد #کودک_من #والدین_آگاه #روانشناسی_کودک #کودک_متعادل #اکسپلور

02 خرداد 1400 06:08:54

29 بازدید

0

2

یا رازق الطفل الصغیر محرم سال هشتادوشش بود. سیزده ساله بودم و در اوج نوجوانی... هیئت که میرفتیم احساس میکردم برای اولین بار حرارتی در قلبم احساس میکنم. سال های قبل خیلی این چیزها سرم نمیشد! چند روز اول دهه گذشت و بغض هر شب بیشتر به گلویم چنگ میزد تا اینکه شب علی اصغر رسید... مداح گفت شاعری که میخواست گمنام بماند شعری سروده و به دستش رسانده و شروع به خواندن کرد: لختی بیا به سایه ی این نخل ها رباب! سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب... خود را میان دشت بلا جا گذاشتی... باشد شما که به کوفه دعوت نداشتی... با همین مطلع بغضم شکفته شد. من طعم مادری را نچشیده بودم ولی با همان احساسات ناب نوجوانی ام میتوانستم تصور کنم مادری را که جریان شیر را احساس میکند اما طفل شش ماهه اش.... خاک بر دهانم! بگذریم. ابیات بعدی روز عاشورا را به تصویر می کشید: سیر عطش به خیمه تان پرشتاب شد... آوای کودکان حرم آب آب شد... هاجر به سعی خیمه به خیمه نکن شتاب! پایان پذیر نیست تماشای این سراب... به به ز همتی که به احساس زنده شد مشکی که با سقایت عباس زنده شد چشمی به غیر خیمه نمی دید در مسیر اما امان ز هجمه ی این بوسه های تیر... دشت از حضور فاطمه لبریز ناله شد داغ عمو به داغ عطش ها اضافه شد... این گریه های بی قد کودک برای چیست؟ این گریه ها که گریه ی قحطی آب نیست....! گهواره کوچک است به شش ماهه ات رباب! بشکن قفس که بال زند به سمت آفتاب... با هر نگاه قدرت گفت و شنفت داشت آری براش ماندن در خیمه افت داشت! ای وای طفل مشک اباالفضل تیر خورد... با بوسه ی سه شعبه عجب شیر خورد... مداح سکوت کرد تا فریاد مادرانه ی خانم ها فرو بنشیند. بعد از چند لحظه با صدایی آرام زمزمه کرد: بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی! فکر کن اصلا کودک نداشتی! گریه نکن رباب تا عصر نزدیک می شود... این گریه ها که برای تو اصغر نمی شود.... و با این پایان آتش زد به جان همه! آن شب گذشت. و حالا من مادری بیست و هشت ساله هستم. دخترکم بیست ماهه است. از یک ماه پیش از شیر گرفتنش را آغاز کرده بودیم... روزهای سختی پشت سر گذاشتیم تا آهسته آهسته به کم کردن وعده های شیر عادت کند. اما امان از شب ها... یک هفته بود که آن سه چهار بار شیر خوردن های شبانه اش را قطع کرده بودیم و در کل این یک هفته یک شب خواب آرام نداشت... جیغ و گریه و قهر...تا امشب. دخترکم امشب راحت خوابید... میدانید؟ همزمانی بعضی اتفاق ها آتش به جان آدم می زند...!! #شب_علىاصغر #راحت_بخواب_مادر پی نوشت. شنیدن بعضی روضه ها برای مادران سخت است! شما را به خدا روضه ی مکشوفه نخوانید....

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madare.aram

0

2

یا رازق الطفل الصغیر محرم سال هشتادوشش بود. سیزده ساله بودم و در اوج نوجوانی... هیئت که میرفتیم احساس میکردم برای اولین بار حرارتی در قلبم احساس میکنم. سال های قبل خیلی این چیزها سرم نمیشد! چند روز اول دهه گذشت و بغض هر شب بیشتر به گلویم چنگ میزد تا اینکه شب علی اصغر رسید... مداح گفت شاعری که میخواست گمنام بماند شعری سروده و به دستش رسانده و شروع به خواندن کرد: لختی بیا به سایه ی این نخل ها رباب! سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب... خود را میان دشت بلا جا گذاشتی... باشد شما که به کوفه دعوت نداشتی... با همین مطلع بغضم شکفته شد. من طعم مادری را نچشیده بودم ولی با همان احساسات ناب نوجوانی ام میتوانستم تصور کنم مادری را که جریان شیر را احساس میکند اما طفل شش ماهه اش.... خاک بر دهانم! بگذریم. ابیات بعدی روز عاشورا را به تصویر می کشید: سیر عطش به خیمه تان پرشتاب شد... آوای کودکان حرم آب آب شد... هاجر به سعی خیمه به خیمه نکن شتاب! پایان پذیر نیست تماشای این سراب... به به ز همتی که به احساس زنده شد مشکی که با سقایت عباس زنده شد چشمی به غیر خیمه نمی دید در مسیر اما امان ز هجمه ی این بوسه های تیر... دشت از حضور فاطمه لبریز ناله شد داغ عمو به داغ عطش ها اضافه شد... این گریه های بی قد کودک برای چیست؟ این گریه ها که گریه ی قحطی آب نیست....! گهواره کوچک است به شش ماهه ات رباب! بشکن قفس که بال زند به سمت آفتاب... با هر نگاه قدرت گفت و شنفت داشت آری براش ماندن در خیمه افت داشت! ای وای طفل مشک اباالفضل تیر خورد... با بوسه ی سه شعبه عجب شیر خورد... مداح سکوت کرد تا فریاد مادرانه ی خانم ها فرو بنشیند. بعد از چند لحظه با صدایی آرام زمزمه کرد: بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی! فکر کن اصلا کودک نداشتی! گریه نکن رباب تا عصر نزدیک می شود... این گریه ها که برای تو اصغر نمی شود.... و با این پایان آتش زد به جان همه! آن شب گذشت. و حالا من مادری بیست و هشت ساله هستم. دخترکم بیست ماهه است. از یک ماه پیش از شیر گرفتنش را آغاز کرده بودیم... روزهای سختی پشت سر گذاشتیم تا آهسته آهسته به کم کردن وعده های شیر عادت کند. اما امان از شب ها... یک هفته بود که آن سه چهار بار شیر خوردن های شبانه اش را قطع کرده بودیم و در کل این یک هفته یک شب خواب آرام نداشت... جیغ و گریه و قهر...تا امشب. دخترکم امشب راحت خوابید... میدانید؟ همزمانی بعضی اتفاق ها آتش به جان آدم می زند...!! #شب_علىاصغر #راحت_بخواب_مادر پی نوشت. شنیدن بعضی روضه ها برای مادران سخت است! شما را به خدا روضه ی مکشوفه نخوانید....

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن